روزی که فهمیدم باردارم
سلام عشقم
عزیزم ;کوچولوی مهربونم چقدر زود صدای مامانی رو شنیدی خیلی دوستت دارم که اینقدر
مهربونی نذاشتی مامانی اصلا منتظرت بمونه 
نمیدونم چه جوری احساسم رو از زمانی که فهمیدم مامان تو شدم برات بگم اصلا قابل توصیف
نیست اگه دختر بودی یه روزی که مامان شدی خودت میفهمی چی میگم
صبح پنج شنبه 7مهر از خواب بیدارشدم ولی چه خوابی از شب قبل همش داشتم خواب
بیبی چک رو میدیدم روز تولد حضرت معصومه بود نذر کردم امروز اگه خدا تورو بمن بده برم
پابوس حضرت معصومه
وقتی بیبی چک رو گذاشتم اینقدر داشتم به خطش نگاه میکردم
که چشام 4تا خط میدید
وای خدای من اصلا باورم نمیشد 2تا خط بشه اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط یادم میاد اومدم
بیرون رو زمین فقط سجده شکر به جا اوردم
خدایا شکرت که اینقدر مهربونی بهترینهارو تو زندگی بهم دادی
خداجون از اینکه هوامو داری ممنونم
اول میخواستم زنگ بزنم به بابایی بگم بعد فکر کردم بذار بیاد رو در رو بهش بگم وقتی بعداظهر اومد رو
دلم نوشتم سلام بابایی بهش گفتم ببین دلم چی شده خیلی درد میکنه وقتی دید تعجب کرده بود 2
تایی گریه میکردیم آخه بابایی تو ماه رمضون واسه اومدن تو خیلی دعا کرده بود همون موقع هم یه تراول
50تومنی بهم داد که من اونو میخوام واسه تو یادگاری نگه دارم
خلاصه که خیلی لحظه های خوبی بود خدا ایشالاه قسمت هر کی که آرزوشو داره بکنه الهی آمین
عزیزم خوشیمون یه خورده کم رنگ شد چون جمعه بهم خبر دادن که مادربزرگم که چند وقت پیش سکته
کرده بود فوت کرد ماهم رفتیم اونجا برخلاف روز قبل که خیلی خوشحال بودم خیلی روز بدی بود با اینکه
میدونستم نباید زیاد گریه کنم ولی خب دست خودم نبود بابایی هم خیلی نگران بود همش با اشاره به
من میگفت دیگه بسه گریه نکن خلاصه که عزیزم اون روز هم تموم شد ومادربزرگ من هم به آسمونا رفت
خدایا مادربزرگمو ببخش وبیامرز
جوجوی مامان از خدا میخوام مواظبت باشه وصحیح وسلامت بیای تو بغل مامانی
بوس بوس بوس یه دنیا دوست دارم



روزی که فهمیدم باردارم
